روز دوم اردیبهشت ماه سال۱۳۶۱ بود عملیات ظفرمند و با شکوه فتح المبین به پایان رسیده بود.

39_11

به گزارش پایگاه خبری هرمز پرس، وبلاگ جا مانده از قافله نور ” نوشت:

روز دوم اردیبهشت ماه سال۱۳۶۱ بود عملیات ظفرمند و با شکوه فتح المبین به پایان رسیده بود.رفته بودم بیمارستان نمازی تا پانسمان محل ترکشهای خمپاره که به پا و کمرم خورده بود را عوض کنم دکتر وقتی باند روی زخم را برداشت گفت خوب آقا سید نازنین جای زخمها خوب شده دیگه بخیه ها را باید بکشم “دکتر بخیه ها را کشید وگفت حالا میخوای چکارکنی باز برمیگردی منطقه”

پسر خوب اینقدر اذیت این روحانی بزرگوارنکن بسه دیگه تو که از اول جنگ رفتی جبهه ۲ساله که اونجایی دیگه باید عصای دست بابات باشی نگاه کن ببین چقدر شکسته شده”من یه نگاهی به چهره نورانی پدر بزرگوارم کردم و گفتم آقای دکتراولا که پدر من شکسته نشده هنوز دود از کنده بلند میشه بعد از اون من پسر کوچیک خانواده هستم ۲تا برادر دلیر و بزرگتر از خودم دارم اونا حواسشون به پدرم هست ضمنا خود آقاجون رضایت دادند من برم جبهه اگه ناراضی باشند من نمیرم.

پدرم یه نگاهی به من کرد وبعد به دکتر گفت من راضی هستم اقا سید حسین برگرده جبهه”مگه پسر من با بقیه چه فرقی داره همه باید برند جبهه”این یه تکلیف هست”پسرمنهم فدای جد غریبم امام حسین(ع)……

من یه نگاهی به صورت آقا جون کردم از زیر شیشه عینک مشخص بود چشماش شده بود پراشک”درحالیکه سرم رو میبوسید گفت برو عزیز دلم ولی قبل از رفتن از مادرت هم اجازه بگیر منهم با خوشحالی در حالیکه دست پدرم رو میبوسیدم گفتم چشم آقاجون”دکتر وقتی این صحنه ها رو می دید آرام آرام گریه میکرد وگفت به نازم به این پدر و پسر تورو خدا واسه من خیلی دعا کنید”بعد به پدرم گفت حاج آقا یه وقت جسارتی نکرده باشم”آقا جون پیشونی دکتر رو بوسید و گفت ایشالله عاقبت بخیر بشی شما خیلی به ما محبت دارید.

دیگه نزدیکیهای اذان ظهر بود پدرم باید میرفت مسجد”آخه آقاجون امام جماعت مسجد محل بود با دکتر خداحافظی کردیم واز بیمارستان آمدیم بیرون میخواستیم تاکسی بگیریم که یه ماشین جلو پای ما ترمز کرد دیدم آقای ظریفکار هست خدا رحمتش کنه توی محل مغازه قالی فروشی داشت انسان بزرکواری بود گفت حاج آقا در خدمت باشیم پدرم گفت مزاحم نمیشم”آقای ظریفکارگفت چه مزاحمتی من دارم میرم مسجد بدون شما هم که نماز نمیخونیم بیا بالا حاجی تعارف نکن آقاجون صندلی جلو نشست منهم رفتم عقب حاج ظریفکار گفت احوال شیرمرد ما چطوره خوب شدی باباجون” منهم گفتم خوبه خوبم حاجی” من دوباره دارم برمیگردم جبهه اگه یه وقتی اذیتی کردم ویا کاربدی از من سر زده حلالم کنید”حاج ظریفکارگفت خدا شما جوونا رو برای ماحفظ کنه ولی تو که خیلی وقت نیست ازجبهه برگشتی بگذار یه کمی جون بگیری جای زخمهات خوب بشه”گفتم حاجی من حالم خوب شده آقاجون هم رضایت دادند”حاج ظریفکار در حالیکه سرش رو تکون می داد یه نگاهی به پدرم کرد و دیگه چیزی نگفت”رسیدیم مسجد نماز ظهر وعصرکه خوندیم پدرم گفت تو برو خونه من میرم قنادی حاج ناصر بعد میام..

من اومدم خونه مادرم توی آشپزخونه بود داشت ناهارظهر رو آماده میکرد کنارش ایستادم و گفتم میشه یه خواهشی از شما بکنم” مادر که فکر منو خونده بود گفت میخوای برکردی جبهه”باشه برو در پناه امام حسین(ع) باشی…

به مادر گفتم از کجا فهمیدی من میخوام برگردم جبهه”گفت از چشمات معلوم بود چی میخوای بگی..

خیلی خوشحال بودم که دوباره دارم برمیگردم منطقه”ناهار رو که خوردیم به پدر و مادرم گفتم با اجازه شما من برم ترمینال بلیط بگیرم واسه اهواز”آقاجون گفت نمیخواد بری من خودم به حاج قهرمانی میگم واست بلیط بگیره”خدا رحمت کنه آقای حاج قهرمانی رو خیلی به خانواده ما محبت داشت ایشون اون موقع در ترمینال مسافربری شیراز دفترفروش بلیط داشتند خیلی خانواده بامعرفت وشریفی بودند..

منهم گفتم چشم ورفتم گوشه اتاق و دراز کشیدم خیلی زود به خواب رفتم ساعت ۵عصر بود که مادرم منو بیدار کرد وگفت آقای قهرمانی اومدند بلیط را آوردند من سریع آمدم درب منزل واز ایشان تشکرکردم”ساعت حرکت ۹صبح بود”تا زمان حرکت نفهمیدم چطور گذشت”ساعت۸ صبح از پدر ومادرم وتمامی خانواده خداحافظی کردم وبطرف ترمینال حرکت کردم همش توی فکربودم نفهمیدم کی اتوبوس رسید اهواز”ساعت ۸ شب بود با یه تاکسی ازترمینال اهواز اومدم پادگان آقا رضا تا منو دید فریاد زد بچه ها ببینید کی اومده بچه ها با خوشحالی بطرف من اومدند اصغرآقا کوله پشتی منو گرفت گفت بده ببینم چی سوغاتی واسه ما آوردی وهمه بطرف ساختمان گردان رفتیم.

بعد از اینکه بچه ها خیلی شوخی کردند آقارضا به من گفت سید بیا بیرون از اتاق کارت دارم”با رضا از اتاق اومدیم بیرون”رضا گفت سید مثل اینکه یه خبرایی هست اگه میتونی برو سمت فرماندهی ببین چی شده بازهم میخواد عملیات بشه” به آقارضا گفتم گیرم که عملیات درپیش داشته باشیم خودشون بهمون میگن رضا گفت من بدجوری اضطراب دارم”گفتم واسه چی؟

رضا گفت میترسم بگن شما توی عملیات قبلی بودید و خسته اید ونیروهای دیگه رو ببرند”منهم رفتم توی فکر که نکنه ما رو توی عملیات شرکت ندهند”سریع حرکت کردم بطرف ساختمان فرماندهی که یهو یکی دستم رو گرفت دیدم حاج مهدی فرمانده گردان هست بعد دست انداخت دور گردنم و گفت سیدبزرگوار کی اومدی خوب شدی عزیز دل برادرمنهم پیشانی حاج مهدی رو بوسیدم گفتم من حالم خوبه خوبه و آماده برای شرکت درعملیات جدیدی که در پیش هست”یهو حاج مهدی با تعجب گفت کی به تو گفته عملیات جدیدی میخوایم انجام بدیم”من با خنده گفتم کسی به من نگفته حاجی گفت پس از کجا فهمیدی میخواد عملیات بشه گفتم حاج مهدی مارو دست کم گرفتی مگه نمیدونی من با عالم معنا در ارتباطم یه طی العرش میکنم همه چی رو میفهمم.

حاج مهدی گوشم رو گرفت گفت خوب سید شیطون توی عالم معنا دیگه چی چی به تو گفتند”باید به من بگی ازکجافهمیدی منهم گفتم حاجی به خدا همینجوری گفتم حاج مهدی گفت به کسی چیزی نگو انشاالله گردان ما دوباره توی این عملیات شرکت میکنه وباهم به داخل ساختمان گردان رفتیم رضا تا منو دید با چشم اشاره کرد که چه خبر” منهم سرم رو تکون دادم ولبخندی زدم آقا رضا هم سریع متوجه شد که جریان از چه قراره”دیگه نمیدونستیم از خوشحالی چکارکنیم تا صبح دهم اردیبهشت هر روز تمرین رزم داشتیم”صبح دهم حاج مهدی همه گردان رو به خط کرد وبه همه گفت که بچه ها امشب قراره عملیاتی انجام بشه که نتیجه آن آزادسازی خرمشهر هست هوا خیلی گرمه و ممکنه ما چندین روز پشت سر هم بانیروهای بعثی درگیر باشیم کاربسیار سختی هست اگرکسی نمیتونه بی تعارف بگه من اصلا ناراحت نمیشم”بچه ها همه با هم صلوات فرستادند واعلام آمادگی کردند که همه در عملیات شرکت میکنند.

سپس بچه ها حرکت کردند وسلاح وتجهیزات خودشون رو تحویل گرفتند وسوار ماشینهای آیفا شدند”ماشینها بطرف منطقه دارخوئین حرکت کردند وقتی به محل مورد نظر ونقطه رهایی رسیدیم نیروها پشت خاکریز مستقرشدند ساعت ۱۲:۳۰شب بود که عملیات شروع شد من با اصغر وآقا رضا که هر دو بیسیمچی حاج مهدی بودند حرکت میکردیم درگیری به شدت ادامه داشت من اصلا متوجه وقت نبودم که چطور میگذره تقریبا ساعت ۴ نیمه شب بود که رسیدیم به یه جاده که بعد متوجه شدم جاده اهواز-خرمشهر هست وما۳۵کیلومتری خرمشهر در منطقه ای به نام گرم دشت هستیم”۱۵۰متر قبل از جاده مستقر شدیم تادستور جدید برای ادامه عملیات از قرارگاه صادربشه.

آفتاب که طلوع کرد دیدیم از سمت مرز بین المللی تا چشم کار میکنه انواع واقسام تانکهای زرهی نیروهای بعثی بطرف ما در حرکت هستند حاج مهدی به اصغر گفت سریع با قرارگاه تماس بگیر و وضعیت رو اعلام کن”اصغر با بیسیم تماس گرفت بعد به حاج مهدی گفت حاجی حسن باقری میگه کاری نداشته باشید بگذاریدتانکها بیان جلو”من فکر کردم منظورحسن باقری اینه که بگذاریم تانکها توی تیررس قراربگیرند بعد اونها رو هدف قراربدیم”تانکها همینطور نزدیک و نزدیکتر می شدند تا نزدیکیهای جاده رسیدند حاج مهدی گفت دوباره تماس بگیر ببین دستورچیه تعداد تانکها خیلی زیاده شاید نتونیم جلو اونها رو بگیریم اصغرتماس گرفت باز هم جواب همان بود بگذارید بیان جلوتر”تانکها دیگه رسیدند به جاده وبطرف خاکریز ما حرکت کردند حاج مهدی دیگه طاقت نیاورد خودش گوشی بیسیم را گرفت وفریاد زد بابا اینها الان همه را زیر شنی تانکها له میکنند ولی باز دستور همان بود که بگذارید بیان جلو”حاج مهدی حسابی گیچ شده بود تانکها به خاکریز رسیدند همه میخواستند بکشند عقب که حاج مهدی گوشی بیسیم را گرفت و دوباره فریاد زد خاکریز را گرفتند که ناگهان صدای حسن باقری فرمانده قرارگاه بگوش رسید که به نیروها بگوئید همه تکبیر بگویند”همه شروع به تکبیر گفتن کردند که یهو دیدیم نیروهای بعثی با سرعت از تانکها بیرون می آیند و در حالیکه دستهایشان را بالای سر نگه داشته اند فریاد میزدند ( اد داخیل الخمینی- ان المسلم- ان الحریه ) تسلیم ما شدند” همه با تعجب تا چند دقیقه هاج و واج نیگاه آنها میکردیم که ناگهان یکی از بچه ها فریاد زد بچه ها شلیک کنید بقیه اشون دارند فرار میکنند که بچه ها با آرپی جی تعدادی از تانکها را که فرار میکردند هدف قرار دادند و نیروهای بعثی تعداد۱۳۱ دستگاه انواع تانک وخودروهای زرهی را سالم همانجا رها کردند که به غنیمت رزمندگان اسلام در آمد.

بعد از این ضدحمله بعثیها که به شکست انجامید من در مقابل این امداد غیبی الهی سجده شکر به جا آوردم ودر حالیکه گریه میکردم رو به حاج مهدی گفتم حاجی میبینی ملائک چطور که به کمک ما آمدند صدای بالهاشون رو میشنوی میبینیشون”اونها هم از این پیروزی خوشحال و خورسند هستند.

حاج مهدی هم در حالیکه اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود وبا خاکی که بر روی صورتش نشسته بود آمیخته شده و تصویر زیبایی نقش بسته بود با خنده گفت ناقلا بازهم پل زدی به عالم معنا” دوباره طی العرش کردی ودست انداخت دورگردنم وبا هم میخندیدیم و اشک شوق میریختیم…….

بچه ها همه از این پیروزی بزرگ والطاف خفیه خداوندی خوشحال وشادامان بودند..

مراحل بعدی عملیات هم درتاریخهای ۱۶و۲۴اردیبهشت و نهایتامرحله پایانی درتاریخ۳خردادسال۱۳۶۱ انجام وخرمشهر سرافراز و همیشه سربلند بعداز ۱۹ ماه اسارت وتصرف نیروهای بعثی آزادشد…

زمانیکه نماز ظهروعصر را با جماعت در مسجد جامع خرمشهر میخواندیم بین الصلاتین باخودم گفتم آری به درستی که اگر نبود الطاف خفیه خداوندی وعنایات اهل بیت(سلام اله علیها) ما ثانیه ای از این جنگ را نمیتوانستیم به پیش ببریم…

وان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم وان حزب الله هم الغالبون…

توضیح:منظور از حسن باقری سردار دلیر وشجاع اسلام سرلشکرشهید غلامحسن باقری( افشردی ) میباشد که در آن زمان فرمانده قرارگاه نصر و جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه وطراح عملیات بیت المقدس بودند

التماس دعا…………….

منبع: حرف تو

انتهای پیام/