وبلاگ دانشجویان فلسفه وحکمت اسلامی۹۱ هرمزگان در پستی چنین نوشت:

خدایا…

کاش نخ بادبادکهایمان را رها میکردیم و در آبی بیکران تو می رقصیدیم!

کاش جرات رها شدن داشتیم!

اما این چه ترسی است؟! ترس ندانستن؟! ترس دور شدن؟! ترس گم شدن؟!

کاش یادمان می ماند که رهایی یعنی رسیدن ،

کاش یادمان می ماند که پای در زنجیر گریز نتوان کرد!

کاش از خاطر نمی بردیم که روزی جام مستی را نوشیدیم و پیمان بندگی با تو را بستیم!

آه…

امروز که از خود، بی خود شده گانیم، غرق در سراب انسانیت، می پنداریم که انسانیم!

چه ابلهانه تصویر میکنیم آنچه را که حتی یادش از خاطرمان دور گشته و در واهیِ روزمرگی هایمان گم شده…

خدایا : ما را به خودمان و خود را به ما ببخش!

که اگر نباشد الطاف خداوندیت نخواهیم دانست که انسانیت گم شده مان پشت کدامین فراموشی ها پنهان است!

الهی و ربی من لی غیرک … ؟!